جیم سایمونز، مردی که بازار را حل کرد

دهم می ۲۰۲۴، مردی ۸۶ ساله در نیویورک درگذشت که بیشتر مردم جهان نامش را نشنیده بودند؛ اما اثر انگشت او روی هر معامله‌ای که امروز در بازارهای مالی جهان انجام می‌شود، روی نقشه‌هایی که از نخستین لحظات کیهان کشیده می‌شود، و روی مسیری که هوش مصنوعی مدرن از آن عبور کرده، دیده می‌شود. جیم سایمونز نه سیاستمدار بود، نه چهره تلویزیونی، و نه حتی، به معنای متعارف، یک «سرمایه‌دار». او ریاضیدانی بود که در جوانی تصمیم گرفت بازارهای مالی را نه به‌عنوان قمارخانه، بلکه به‌عنوان یک مسئله ریاضی حل‌نشده ببیند. نتیجه، سودآورترین ماشین پول‌سازی تاریخ سرمایه‌داری بود: صندوق «مدالیون» در شرکت «رنسانس تکنولوژیز». و بعد، در نیمه دوم زندگی، همان ماشین به بزرگ‌ترین موتور خصوصی تأمین مالی علوم پایه در آمریکا تبدیل شد.

این، پرتره‌ای است از صفر تا صد: از رمزشکستن برای دولت آمریکا در اوج جنگ سرد با شوروی، تا نگارش یک نظریه هندسی که بعدها ستون فقرات نظریه ریسمان شد، تا راه‌اندازی صندوق پوشش‌ریسکی که چهار دهه رکورد بازدهی‌اش را هیچ‌کس نتوانست تکرار کند، تا تأسیس بنیادی که امروز، دو سال پس از مرگ او، همچنان میلیاردها دلار به ریاضیات، نجوم، علوم اعصاب و پژوهش اوتیسم تزریق می‌کند.

این جیم سایمونز است. ریاضیدانی که وال‌استریت را به آزمایشگاه بدل کرد، رکورددارِ پول‌سازی تاریخ شد، و در نیمه دوم عمر ثروتش را وقف کشف رازهای جهان کرد.

مقدمه

سایمونز با اعداد زندگی می‌کرد. با اعداد نفس می‌کشید، پس شاید بد نباشد اگر به آمارهای زندگی او نگاهی گذرا کنیم:

  • ۶۶ درصد میانگین بازدهی سالانه صندوق مدالیون، پیش از کارمزد، از ۱۹۸۸ تا ۲۰۱۸
  • ۳۹ درصد همان بازدهی پس از کسر کارمزدهای سنگین
  • بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار   مجموع سود معاملاتی مدالیون در همان بازه سی‌ساله
  • حدود ۵۰٫۷۵ درصد نسبت معاملات برنده مدالیون (طبق آمار داخلی درز کرده)
  • حدود ۳۱ میلیارد دلار ثروت سایمونز هنگام مرگ (فوربس)
  • بیش از ۶ میلیارد دلار مجموع کمک بنیاد سایمونز به علوم تا زمان مرگ او
  • حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد سهم تقریبی معاملات الگوریتمی از کل حجم بازار سهام آمریکا امروز

همه این اعداد یک نکته مشترک دارند: هیچ‌کدام هدف سایمونز نبودند. به گفته کسانی که او را می‌شناختند، او دنبال «الگوی درست» بود؛ پول، پیامدِ پیداکردن الگو بود، نه هدف آن. این تمایز بین دنبال‌کردن نتیجه و دنبال‌کردن فرآیندِ درست، تارِ اصلیِ کل این داستان است.

بخش اول، سرآغاز: پسری از بروکلاین که با موتورسیکلت تا بوگوتا رفت

جیمز هریس سایمونز در ۲۵ آوریل ۱۹۳۸ در حومه بوستون، در خانواده‌ای یهودی و متوسط به دنیا آمد و تک‌فرزند بود. پدرش در کارخانه کفش کار می‌کرد. عشقش به ریاضی از کودکی پا گرفت و شکلی بازیگوشانه داشت: عددها را در ذهنش پی‌درپی دو برابر می‌کرد و به پارادوکس زنون فکر می‌کرد، اینکه چطور می‌شود مسافتی را با بی‌نهایت گام نصف‌شونده طی کرد. بعدها گفت: «من همه‌چیزِ ریاضی را دوست داشتم. تنها چیزی که به آن فکر می‌کردم این بود که ریاضیدان بشوم.»

اما سایمونز از همان آغاز با کلیشه ریاضیدانِ گوشه‌گیر نمی‌خواند. در بیست‌سالگی از انستیتو تکنولوژی ماساچوست (MIT) مدرک ریاضی گرفت و سه سال بعد، در ۲۳ سالگی، دکترای هندسه دیفرانسیل را از برکلی. میان این دو مدرک، با یکی از دوستان دوران دانشجویی با موتور از بوستون تا بوگوتای کلمبیا راند؛ سفری چنان طولانی و پرمخاطره که گاهی از پلیس محلی می‌خواستند اجازه دهند شب را در امنیتِ نسبیِ زندان بگذرانند.

همان سفر بذر نخستین کسب‌وکارش را کاشت: چند سال بعد دو دوست کلمبیایی‌اش را راضی کرد کارخانه‌ای برای تولید کاشی و بعد اتصالات لوله پی‌وی‌سی راه بیندازند. سایمونز پولی نداشت؛ به گفته خودش «مجبور شدم از همه قرض بگیرم تا سهم کوچکی بخرم.» کارخانه اول ناکام ماند و بعد، وقتی سراغ لوله پی‌وی‌سی رفت، ناگهان شکوفا شد. جمله‌ای که او سال‌ها بعد درباره‌اش گفت، انگار توصیفِ کل زندگی‌اش است: «آن شرکت بد شروع کرد، و بعد فوق‌العاده کار کرد.»

جالب اینکه بذر معامله‌گری هم زود کاشته شد. سایمونز پول هدیه عروسی‌اش، حدود ۵ هزار دلار، را برای خرید سهام دو شرکت گذاشت، اما از رکود قیمت‌ها زود کلافه شد. کارگزارش سویا را پیشنهاد کرد؛ او دو قرارداد آتی سویا خرید، در مدت کوتاهی چند هزار دلار سود کرد و هیجانِ آن سود سریع، تا آخر عمر رهایش نکرد. سایمونزِ جوان، مدت‌ها پیش از آنکه ریاضیِ بازار را کشف کند، مزه‌اش را چشیده بود.

بخش دوم، رمزشکنِ اخراجی: در خدمت جنگ سرد و علیه جنگ ویتنام

سایمونز که برای راه‌اندازیِ کارخانه کلمبیا، مجبور شد از این و آن پول قرض بگیرد، برای بازپرداخت قرض‌هایش سراغ کاری رفت که هم خوب پول می‌داد و هم با ریاضی سر و کار داشت: او در ۱۹۶۴ به «مؤسسه تحلیل‌های دفاعی» (IDA) در پرینستون پیوست؛ نهادی که برای آژانس امنیت ملی آمریکا رمزهای شوروی را می‌شکست. قراردادش اجازه می‌داد نیمی از وقت خود را صرف پژوهش‌های ریاضیاتی کند و نیمی را صرف گشودن رمزهای شوروی.

آنجا دو چیز آموخت که بعدها پایه‌های کاخ رنسانس شدند. اول، این باور عمیق که در انبوهی از داده‌های به‌ظاهر تصادفی، سیگنال‌های واقعی پنهان‌اند و می‌شود بیرونشان کشید. دوم، یک فرهنگ کاری که تا آخر عمر همراهش ماند و شعارش این بود: «ایده بد، خوب است؛ ایده خوب، عالی است؛ نداشتنِ ایده، فاجعه است.» در آن محیط، آزمودنِ ایده‌های عجیب تشویق می‌شد، حتی اگر شکست می‌خوردند.

اما دوره رمزشکنی او با یک جنجال سیاسی تمام شد. رئیسش، ژنرال ماکسول تیلور، در مجله نیویورک تایمز از جنگ ویتنام دفاع کرد. سایمونزِ جوان یادداشتی مخالف در همان روزنامه نوشت و توضیح داد که همه کارمندانِ تیلور با او هم‌عقیده نیستند. بعد در گفت‌وگو با خبرنگار نیوزویک صریح‌تر شد و گفت تا پایان جنگ، صد درصد وقتش را فقط روی پژوهش‌های ریاضی خودش کار خواهد کرد، نه پروژه‌های دفاعی. نتیجه فوری بود: اخراج.

این لحظه‌ای نمادین است. مردی که بعدها ثروتش از دل الگوریتم‌های سری بیرون آمد، حاضر بود شغل پردرآمدش را بر سر یک موضع‌گیری علنی از دست بدهد. برای او این شکست نبود؛ فوراً پیشنهادی بهتر رسید.

استونی‌بروک و نظریه‌ای که سرنوشتش را نمی‌دانست

در ۳۰ سالگی، ریاست دپارتمان ریاضی دانشگاه نوپای استونی‌بروک نیویورک را پذیرفت و آن را از دپارتمانی گمنام به یکی از قطب‌های هندسه جهان بدل کرد. تجربه‌ای که بعدها معلوم شد سبک اصلیِ زندگی‌اش خواهد شد: نه حل‌کردن مسائل، بلکه جذب و اداره‌کردنِ ذهن‌های درجه‌یک. آنجا در سال ۱۹۷۴ همراه ریاضیدان چینی-آمریکایی شینگ-شن چرن ساختاری خلق کرد که امروز «نظریه چرن-سایمونز» نامیده می‌شود؛ چارچوبی که هندسه و توپولوژی را به نظریه میدان‌های کوانتومی پیوند زد و در ۱۹۷۶ معتبرترین جایزه هندسه آمریکا، جایزه وبلن (Veblen Prize) را برایش به ارمغان آورد.

«آن کار، تلاش ریاضیِ خوبی بود… اصلاً به ذهنم نمی‌رسید که به فیزیک ربط پیدا کند. ما [هیچکدام] فیزیک نمی‌دانستیم. اما نکته ریاضی همین است: هیچ‌وقت نمی‌دانی کارت به کجا خواهد انجامید.»

جیم سایمونز

این جمله فقط درباره ریاضی نیست. «چرن-سایمونز» که سایمونز آن را صرفاً برای زیبایی‌اش دنبال کرده بود، دهه‌ها بعد به ابزاری بنیادین در «نظریه ریسمان» و «فیزیک ماده چگال» بدل شد؛ سال‌ها پس از آنکه خالقش دنیای آکادمی را ترک کرده بود.

درسِ پنهان این داستان برای هر کسی که کاری بدون بازده فوری انجام می‌دهد، روشن است: «ارزشِ کارِ درست، اغلب در زمانی آشکار می‌شود که تو دیگر منتظرش نیستی.»

بخش سوم، خروج از بهشت آکادمیک: دوازده سال سرگردانی

در ۱۹۷۸، در اوج اعتبار آکادمیک، سایمونز از مقامش کناره گرفت و در مرکز خریدی کوچک نزدیک استونی‌بروک شرکتی به نام «مانی‌متریکس» (Monemetrics) راه انداخت که در ۱۹۸۲ به «رنسانس تکنولوژیز» (Renaissance Technologies) تغییر نام داد.

همکاران دانشگاهی‌اش شوکه شدند؛ برخی آن را خیانت به علم خواندند. اما فرضیه‌ای که سایمونز را بر آن داشت این مهاجرت را انجام دهد، ساده هرچند در آن زمان تقریباً کفرآمیز بود. او بر این باور بود که بازارهای مالی، با همه آشوب ظاهری‌شان، سیستم‌هایی هستند که ردپاهای آماری قابل کشف دارند؛ و کسی که می‌توانست آن ردپاها را با ریاضیات استخراج و تحلیل کند، لازم نبود هیچ‌چیزی درباره صورت‌های مالی شرکت‌ها، اخبار بازارهای مالی یا اقتصادِ کلان بداند.

او به‌جای جذب نیرو از بین معامله‌گرهای وال‌استریت، سراغ همکاران سابقش رفت: لئونارد باوم، رمزشکن IDA و یکی از دو خالق الگوریتم «باوم-ولش» (سنگ‌بنای مدل‌های پنهان مارکوف که دهه‌ها بعد در قلب پردازش گفتار و یادگیری ماشین نشست) را به کار گرفت. بعد به سراغ جیمز اَکس رفت؛ جبردان برجسته کورنل، که مدل‌های باوم را به تمام بازارهای معاملات آتی کالا گسترش داد.

این تیم در ۱۹۸۸ صندوقی تأسیس کرد که به افتخار مدال‌های ریاضی سایمونز و اَکس، «مدالیون» نام گرفت. آغاز کار درخشان نبود. در ۱۹۸۹ زیان‌های صندوق به حدود ۳۰ درصد رسید و اختلاف بر سر ادامه معاملات، به جدایی اَکس انجامید. اما سایمونز سرِ باز ایستادن نداشت. او اداره مدالیون را به الوین برلکمپ، نظریه‌پرداز کدگذاری از برکلی، سپرد و تیمشان کل سیستم معاملاتی را در شش ماه بازسازی کرد. آنها روی آوردند به معامله در بازه‌های زمانی کوتاه‌مدت‌تر (بین چند دقیقه تا چند روز)، با سیگنال‌های بیشتر (یعنی فرکانس معاملاتی بالاتر)، و اتکای کامل به مدل ریاضی که زیرساخت سیستم معاملاتی بود. در سال ۱۹۹۰ مدالیون ۵۵٫۹ درصد بازدهی خالص داد و از آن پس، دیگر هرگز به عقب برنگشت.

بخش چهارم، مدالیون: رکوردی برای آیندگان

بازدهی مدالیون در تاریخ مالی بی‌سابقه است و طبق روایت گرگوری زاکرمن، روزنامه‌نگار وال‌استریت ژورنال و نویسنده کتاب «مردی که بازار را حل کرد» به این شرح‌اند:

  • میانگین بازدهی سالانه حدود ۶۶ درصد پیش از کارمزد از ۱۹۸۸ تا ۲۰۱۸، و حدود ۳۹ درصد پس از کارمزد
  • و بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار سود معاملاتی در همان بازه

مدالیون در ۲۰۰۸، سالی که شاخص S&P500 بیش از ۳۸ درصد سقوط کرد و نظام مالی جهان تا مرز فروپاشی رفت، ۹۸٫۲ درصد بازدهی ثبت کرد.

کارمزدهای مدالیون هم افسانه‌ای است: ۵ درصد برای مدیریت و ۴۴ درصد از سود (تقریباً سه برابر عرف صنعت) و با این حال ظرفیتش همیشه پر بوده، چون از اوایل دهه ۲۰۰۰ درِِ آن به روی سرمایه‌گذارهای بیرونی بسته شد و فقط پول شرکا و کارکنان رنسانس در آن می‌چرخد؛ حجم صندوق عامدانه در حدود ۱۰ میلیارد دلار نگه داشته می‌شود تا استراتژی‌های کوتاه‌مدتش زیر وزن سرمایه له نشوند. تئوری مدیران مدالیون این است که اگر حجم سرمایهٔ صندوق بزرگتر از یک حد مشخص شود، معاملاتش می‌توانند به تنهایی بازارها را حرکت دهند و به این شکل، توسط دیگران قابل تشخیص می‌شوند و ممکن است کارایی آنها کاهش یابد. 

اما مثل همیشه، یک سوال میلیون دلاری وجود دارد: «چگونه مدالیون به این بازدهی نادر رسیده است؟»‌ و در این مورد خاص، هیچکس نتوانسته اطلاعات کافی برای پاسخگویی به این سوال پیدا کند. مدالیون و سیستم پشت آن، هنوز یکی از محرمانه‌ترین رازهای صنعت مالی هستند.

ما فقط شنیده‌ها را داریم و آنچه از روایت‌های بیرونی و کتاب زاکرمن می‌دانیم این است که رنسانس همه بازارها را با یک مدل واحد و یکپارچه معامله می‌کند، نه مدل‌های جدا؛ مدالیون ده‌ها هزار سیگنال آماری ضعیف را (که هر کدام به‌تنهایی فقط اندکی بهتر از شانس‌اند) روی میلیون‌ها معامله کوچک سوار می‌کند؛ مدالیون از داده‌هایی تغذیه می‌شود که شرکت از دهه ۱۹۸۰، پیش از آنکه اصطلاح «داده‌های بزرگ» (Big Data) بر سر زبان‌ها بیفتد، جمع‌آوری و پاک‌سازی کرده است.

کارکنان رنسانس قراردادهای عدم افشای سختگیرانه امضا می‌کنند، شرکت در ایست‌ستاکت در لانگ‌آیلند از چشم‌ها پنهان است و تقریباً هیچ‌کس، هیچ‌کس، از آن استعفا نمی‌دهد؛ چون از بیرون نمی‌توان در مدالیون سرمایه‌گذاری کرد.

چطور قرار است کسی بتواند رازهای شرکتی را کشف کند، که طراحی شده تا هرگز رازهایش کشف نشوند؟

بخش پنجم، کارخانه نابغه‌ها: پیش‌درآمد هوش مصنوعی

شاید مهم‌ترین نوآوری سایمونز نه یک الگوریتم، که یک مدل سازمانی بود. او هرگز فارغ‌التحصیل MBA و تحلیلگر مالی استخدام نکرد. بلکه فیزیکدان، اخترشناس، آماردان و متخصص پردازش سیگنال استخدام کرد. استدلالش این بود که آموزش دادن علم به یک معامله‌گر ناممکن است، اما آموزش دادن بازار به یک دانشمند ممکن است. فرهنگ داخلی رنسانس شبیه دانشگاه بود: جلسات هفتگی پژوهشی، اشتراک‌گذاری کد و داده بین همه، و سهیم شدن همه اعضا در سود صندوق.

در ۱۹۹۳ دو پژوهشگر از آزمایشگاه تشخیص گفتار IBM به رنسانس پیوستند: پیتر براون و رابرت مرسر، از پیشگامان ترجمه ماشینی آماری، یعنی همان رویکردی که بعدها به انقلاب یادگیری ماشین انجامید.

این نکته برای فهم جایگاه تاریخی سایمونز حیاتی است: دهه‌ها پیش از آنکه گوگل و اوپن‌ای‌آی یادگیری آماری را به جریان اصلی فناوری بدل کنند، رنسانس عملاً یک آزمایشگاه یادگیری ماشین بود که به‌جای انتشار مقاله، پول چاپ می‌کرد. بسیاری از تکنیک‌هایی که امروز زیربنای هوش مصنوعی‌اند (مدل‌های پنهان مارکوف، استنتاج آماری در مقیاس بزرگ، یادگیری از داده به‌جای قاعده) از سال‌ها قبل در لانگ‌آیلند در سکوت پول می‌ساختند.

اثر بیرونی این مدل هم انکارناپذیر است: امروز اکثریت حجم معاملات سهام آمریکا را الگوریتم‌ها انجام می‌دهند و صنعت جهانی «کوانت» (معاملات کمّی) از سیتادل تا تو-سیگما، مورد استفاده است. زمین بازی، قواعد رقابت در سطح اول، همان است که سایمونز تعریف کرد. او معامله‌گریِ مبتنی بر شهود را به معامله‌گریِ مبتنی بر علم تبدیل کرد؛ تغییری که تا دنیا دنیا است، برگشت‌پذیر نخواهد بود.

بخش ششم، در سایه‌ها: پول سیاسی

پرتره سایمونز بدون سایه‌هایش ناقص است. در ۲۰۱۴ کمیته تحقیقات سنای آمریکا رنسانس را متهم کرد که با ابزار مالی موسوم به «آپشن سبدی» طی قراردادهایی با بانک‌هایی مانند دویچه‌بانک و بارکلیز، سودهای کوتاه‌مدت مدالیون را به‌شکل سود بلندمدت جا زده و میلیاردها دلار مالیات کمتر پرداخته است. کشمکش با اداره مالیات آمریکا سال‌ها ادامه یافت و سرانجام در ۲۰۲۱ به یکی از بزرگ‌ترین توافق‌های مالیاتی تاریخ آمریکا انجامید: سایمونز و همکاران ارشدش پذیرفتند تا سقف ۷ میلیارد دلار مالیات معوق بپردازند. رنسانس هرگز تخلف را نپذیرفت، اما پرداخت به اداره مالیات، خود گویا بود.

سایهٔ دوم، سیاسی است و برای مخاطبی که سیاست آمریکا را دنبال می‌کند، آموزنده. ثروتی که ماشین رنسانس تولید کرد، همزمان به دو قطب متخاصم سیاست آمریکا سرازیر شد. رابرت مرسر، مدیرعامل مشترک رنسانس، به بزرگ‌ترین حامیان مالی راست پوپولیستی بدل شد و سرمایه‌گذار اصلی بریت‌بارت، حامی استیو بنن، تأمین‌کننده مالی کمبریج آنالیتیکا (ماجرای رسوایی فیسبوک) و از مؤثرترین اهداکنندگان کارزار ۲۰۱۶ دونالد ترامپ شد.

در همان سال‌ها خود سایمونز از بزرگ‌ترین اهداکنندگان حزب دموکرات بود. فشار افکار عمومی پس از پیروزی ترامپ چنان بالا گرفت که مرسر در ۲۰۱۷ از مدیریت رنسانس کنار رفت. درسِ ساختاری این ماجرا فراتر از اشخاص است: ماشین‌های ثروت‌ساز غیرشفاف، قدرت سیاسی غیرشفاف هم تولید می‌کنند، فارغ از اینکه صاحبانشان به کدام سو متمایل باشند.

بخش هفتم، خیریهٔ نجومی: از ژن اوتیسم تا نور نخستینِ کیهان

نیمه دوم زندگی سایمونز، وارونه نیمه اول بود. مردی که ثروتش را از رازآلودترین شرکت جهان درآورد، آن را با شفافیت خرج عمومی‌ترین دستاورد بشر کرد: دانش‌های بنیادین. او و همسرش مریلین که دکترای اقتصاد دارد، در ۱۹۹۴ «بنیاد سایمونز» را تأسیس کردند؛ نهادی که امروز از بزرگ‌ترین خیریه‌های آمریکا است و تا زمان مرگ او بیش از ۶ میلیارد دلار به حوزهٔ علم کمک کرده بود. زوج سایمونز متعهد شدند دست‌کم نیمی از ثروتشان صرف فعالیت‌های خیریه و نیکوکاری شود.

هدایت این کمک‌های خیریه، با طراحی خود سایمونز صورت می‌گیرد:

  • در ریاضیات و آموزش: «مَث فور امریکا» که به معلمان ریاضی و علوم مدارس دولتی نیویورک حقوق مکمل و منزلت حرفه‌ای می‌دهد. کمک به آن را می‌توان پاسخ سایمونز دانست به فرسودگی آموزش عمومی در آمریکا.
  • در علوم اعصاب: «ابتکار پژوهش اوتیسم در بنیاد سایمونز» (SFARI) که ژنتیک اوتیسم را از حاشیه به مرکز علم جهانی آورد.
  • در محاسبات: «مؤسسه فلت‌آیرون» در منهتن، پژوهشگاه داخلی بنیاد که از سال ۲۰۱۶ صدها دانشمند تمام‌وقت را در اخترفیزیک، زیست‌شناسی، ریاضیات، علوم اعصاب و فیزیک کوانتومی محاسباتی به کار گرفته است و عملاً نسخه علمی و عمومیِ خودِ رنسانس است.
  • در نجوم: «رصدخانه سایمونز» در ارتفاعات آتاکامای شیلی که با حدود ۹۰ میلیون دلار کمک بنیاد سایمونز ساخته شد و به‌تازگی رصد تابش پس‌زمینهٔ کیهانی را آغاز کرده تا ردپای امواج گرانشی مربوط به نخستین لحظات مهبانگ را بیابد.
  • و در روزنامه‌نگاری علم: مجله «کوانتا»، نشریه مستقل بنیاد سایمونز، که در ۲۰۲۲ جایزه پولیتزر گرفت.
  • بزرگ‌ترین چک اما به دانشگاهی رفت که سایمونز جوان در آن ریاست دپارتمان ریاضی را داشت: استونی‌بروک، که در مجموع بیش از ۱٫۲ میلیارد دلار از بنیاد گرفته است، از جمله هدیه ۵۰۰ میلیون دلاری بدون قیدوشرط در ۲۰۲۳ که بزرگ‌ترین کمک بدون شرط تاریخ به یک دانشگاه دولتی آمریکا است. انتخاب «بدون قیدوشرط» بودن، خودش یک فلسفه دارد: سایمونز معتقد بود جهش‌های بزرگ دانش وقتی رخ می‌دهد که ذهن‌های درجه‌یک آزاد گذاشته شوند، همان قاعده‌ای که در IDA آموخت و در رنسانس اجرا کرد.

یک شاخه از این نیکوکاری هم به داغ دل شخصی برمی‌گردد. سایمونز دو پسرش را از دست داد: پُل در ۱۹۹۶ در ۳۴ سالگی حین دوچرخه‌سواری در لانگ‌آیلند کشته شد و نیکلاس در ۲۰۰۳ در ۲۴ سالگی در بالی اندونزی غرق شد. «مؤسسه نیک سایمونز» که به یاد نیکلاس ساخته شد، امروز ستون آموزش کادر درمان روستایی در نپال است. کشوری که نیکلاس دوستش داشت و پدر و مادرش سال‌ها پس از مرگ او به آن رفت‌وآمد داشتند.

بخش هشتم، ورای اعداد: زیبایی، سیگار و پنج قاعده

سایمونز با تصویر رایج میلیاردرهای وال‌استریت نمی‌خواند. او یک سیگاری قهار بود که در جلسات و حتی محیط‌های ممنوعه سیگار می‌کشید (جریمه‌اش را هم می‌داد)، تقریباً هرگز جوراب نمی‌پوشید، و از شهرت بیزار بود؛ وقتی درباره تنفرش از رسانه‌ای شدن پرسیدند، به الاغِ «قلعه حیوانات» اورول ارجاع داد که دُم را فقط برای راندن مگس‌ها می‌خواست، و او ترجیح می‌داد نه دُم داشته باشد نه مگس. اما همکارانش او را رهبری گرم، شوخ‌طبع و به‌طرز غیرمنتظره‌ای عاطفی توصیف می‌کنند؛ کسی که در بحران‌ها آرام بود و بعد از هر شکست، سؤالش «چه چیزی از داده‌ها یاد گرفتیم» بود، نه «مقصر کیست.»

او فلسفه شخصی‌اش را در سخنرانی‌های آخر عمر در پنج قاعده خلاصه می‌کرد، که کم‌وبیش شرح حال خودش است:

  1. کاری نو بکن و دنباله‌روی جمعیت نباش.
  2. خودت را با باهوش‌ترین آدم‌هایی که پیدا می‌کنی احاطه کن، ترجیحاً باهوش‌تر از خودت.
  3. بگذار زیبایی راهنمایت باشد، چه در ریاضی چه در ساختن یک شرکت.
  4. به این راحتی‌ها تسلیم نشو، چون کارهای بزرگ زمان می‌برند.
  5. امیدوار باش خوش‌شانس باشی (چون به گفته خودش، مهم‌ترین عامل موفقیت در زندگی‌اش همین بود).

در این پنج جمله، سه شخصیت او (هندسه‌دان، معامله‌گر، و خیّر) به یک نفر تبدیل می‌شوند: آدمی که همه عمر دنبال یافتن «الگوی زیبایی در دل آشوب» بود؛ در فضاهای توپولوژیک، در نوسانات قیمت، و در نقشه تابش کیهانی.

بخش نهم، پس از سایمونز: ماشین بدون خالق

سایمونز برخلاف بسیاری از بنیان‌گذاران، جانشینی خود را جدی گرفت. از ۲۰۰۹ مدیرعاملی را واگذار کرد و از ۲۰۲۱ حتی ریاست هیئت‌مدیره را هم. رنسانس امروز زیر نظر پیتر براون اداره می‌شود و بنیاد سایمونز زیر نظر مریلین سایمونز به‌عنوان رئیس هیئت امنا و دیوید اسپرگل، اخترفیزیکدان برجسته پرینستون، به‌عنوان رئیس. به گفته اسپرگل، سایمونز عامدانه بنیاد را طوری ساخته بود که پس از او بدون وقفه ادامه دهد، و داده‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ همین را نشان می‌دهد.

خود رنسانس اما در دوران پساسایمونز اولین آزمون سخت را از سر گذراند. صندوق‌های عمومی شرکت (که همیشه سایه کم‌فروغ مدالیون بوده‌اند) در اکتبر ۲۰۲۵ در یک «زلزله کوانت» ضربه خوردند؛ فروپاشی ناگهانی همبستگی‌های تاریخی، مدل‌ها را غافلگیر کرد و ۲۰۲۵ را به بدترین سال بیش از یک دهه اخیر این صندوق‌ها بدل ساخت، این در حالی بود که رقبایی مانند ای‌کیوآر و من‌گروپ سال را با سودهای دورقمی بستند.

اما صندوق خصوصی مدالیون همچنان بسته، محرمانه و -بنا بر همه شواهد- همچنان با بازدهی استثنایی کار می‌کند. نکته‌ای معنادار برای ناظران فناوری این است که: در واپسین گزارش‌های سبد عمومی ۶۴ میلیارد دلاری رنسانس، «پالانتیر» (شرکت داده‌کاوی امنیتی پیتر تیل) در صدر بزرگ‌ترین موقعیت‌های معاملاتی است؛ ماشین سایمونز حالا روی زیرساخت مجتمع دفاعی-فناورانه آمریکا شرط می‌بندد. تصادفی است؟

جمع‌بندی: چرا سایمونز برای آمریکا و جهان مهم است

اهمیت تاریخی سایمونز را می‌توان در سه لایه دید.

لایه اول، بازارهاست: او اثبات کرد که بازار مالی «قابل حل» است. البته نه کامل، اما به‌قدری که روش علمی با حاشیه اطمینان بالایی می‌تواند بر شهود انسانی پیروز شود. جهانی که در آن الگوریتم‌ها قیمت‌گذار اصلی دارایی‌ها هستند، جهانی است که او ساخت؛ با همه کارایی‌ها و شکنندگی‌هایش، از سقوط‌های ناگهانی الگوریتمی گرفته تا تمرکز قدرت مالی در دست معدود شرکت‌های داده‌پرداز غیرشفاف.

لایه دوم، فناوری است: رنسانس حلقه گمشده میان رمزشکنی جنگ سرد و هوش مصنوعی امروز است. مسیر نیروی انسانی و ایده‌ها (از آژانس امنیت ملی و آی‌بی‌ام به لانگ‌آیلند، و از آنجا به کل صنعت) نشان می‌دهد که انقلاب یادگیری ماشینی، دهه‌ها پیش از آنکه عمومی شود، در خدمت استخراج سود از بازار بوده و در آن محیط پرورش یافته است. برای تمدنی که امروز نگران است چه کسی قدرتمندترین مدل‌های هوش مصنوعی را کنترل خواهد کرد، داستان رنسانس یک پیش‌آگهی است: برتری الگوریتمی، در سکوت و در انحصار، سال‌ها می‌تواند دوام بیاورد.

لایه سوم و شاید ماندگارترین، علم است. در دورانی که بودجه فدرال پژوهش‌های بنیادی آمریکا زیر فشار سیاسی و مالی است، بنیاد سایمونز به یکی از معدود تکیه‌گاه‌های پژوهش بلندمدت و پرریسک تبدیل شده است: از نقشه‌برداری مهبانگ تا ژنتیک اوتیسم تا ریاضیات محض که اصلا کاربرد فوری ندارد. این مدل (ثروت خصوصیِ برآمده از الگوریتم که به علم عمومی بازمی‌گردد) همان چیزی است که قدرت نرم علمی آمریکا را در قرن بیست‌ویکم بازتعریف می‌کند؛ و همزمان پرسشی دموکراتیک باز می‌گذارد: وقتی جهت‌گیری علمی یک تمدن به سلیقه چند میلیاردر گره می‌خورد، چه کسی پاسخگو است؟ سایمونز، بهترین نسخه این مدل بود؛ کنجکاو، کم‌ادعا و وفادار به دانش پایه. اما این مدل، از او بزرگ‌تر و مبهم‌تر است.

جیم سایمونز در نهایت شاید ساده‌ترین توصیف را خودش از خودش داشته باشد: ریاضیدانی که سه بار، در سه جهان متفاوت، یک کار واحد را کرد. الگوی پنهان را پیدا کرد و روی آن چیزهایی جدید ساخت. اول در هندسه، بعد در بازار، و در آخر در معماری آینده علوم. کمتر کسی در قرن گذشته توانسته این‌همه ثروت، این‌همه رمز و راز، و این‌همه خیر عمومی را در یک زندگی جمع کند.

واکنش دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *